*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


مقاله, مقاله شماره خبر: ٤١٥٩٢٠ ١٢:٤٤ - 1399/09/08   فقیه خراسانی یزدیطلایه‌داران محراب و منبر/4 شماره 647 ارسال به دوست نسخه چاپي


فقیه خراسانی یزدیطلایه‌داران محراب و منبر/4 شماره 647

فقیهی که برای کمک به نیازمندان چندین بار منزلش را فروخت


گزارشی مختصر از خدمات تبلیغی و اجتماعی آیت‌الله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی یزدی

بخــش دوم و پایانی

21. روحانیپرور

حجتالاسلام کاظم راشد یزدی میگوید: حاج شیخ عالم منحصربهفرد شهر بود و افرادی را به ایشان ارجاع میدادند؛ ولی ایشان بهقدری روحانیپرور بود که وقتی آیتالله صدوقی آمده بودند یزد. روزی کسی مسألهای از حاج شیخ پرسید و حاج شیخ جواب دادند. بعد به او گفتند: شما اگر آن طرف میروید (مسجد حظیره)، از آقای صدوقی هم بپرسید. ببینید خیلی تواضع نسبت به آقای صدوقی داشتند. این مرد وارستگی عجیبی داشت. شنیده بودم که حاج شیخ وصیت کرده بودند که روی قبر من سنگ نگذارید؛ ولی شدت علاقه مردم بهگونهای بود که به این راضی نشدند. این سنگی که الآن هست مردم نهادند.

22. بمب ضد بازیگری

حجتالاسلام راشد یزدی میگوید: یکی از مقدسین متمول، پیش حاج شیخ آمد و گفت: من میخواهم یک گنبدی در قبرستان یزد برای خودم بسازم؛ یعنی اتاق بسازم که قبرم آنجا باشد. آیا خرج این گنبد از مقوله سالم حساب میشود یا نه؟! آیا خمس آن را باید بدهم؟! حاج شیخ ضد این حرفها بود. بمب ضد بازیگری بود. او دنیا را شناخته بود. گفت: خدا عقلت بدهد. لعنت بر شیطان تو. برای چه میخواهی گنبد بسازی؟! آن مرد گفت: حاج شیخ! میخواهم گنبد بسازم که شکل قبرم زود کهنه نشود! شیخ غلامرضا گفت: اگر میخواهی زود کهنه نشوی، برو مؤمن شو که تا روز قیامت هرکس میگوید اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات، خدا تو را بیامرزد. برو بنده صالح خدا شو که تا روز قیامت هر کس میگوید: السلام علینا و علی عبادالله الصالحین، سلام بر تو باشد.

23. اقلیت دینی یزد

سیداحمد دعائی میگوید: حاج شیخ مورد علاقه و احترام یهودیها و زرتشتیها هم بودند. آنها هر وقت در کوچه و بازار حاج شیخ را میدیدند، احترام میکردند و خوشحال میشدند. زمان جنگ جهانی دوم که وضعیت ارزاق خیلی سخت شد و مردم در مضیقه بودند. مرحوم حاج شیخ دستور دادند که مقداری گندم را آرد کنند و برای یهودیها و زرتشتیها ببرند و میان آنها تقسیم کنند. بعداز وفات ایشان، یهودیها و زرتشتیها برایشان مجلس ترحیم گرفتند.

شیخ ابوالقاسم مدبری در این باره میگوید: حاج شیخ نسبت به خلق خدا بسیار با محبت بودند و برای مردم زحمت زیادی میکشیدند. مسلمان و یهودی و زرتشتی برای حاج شیخ فرقی نداشت. ایشان به همه کمک میکردند. زمانی میخواستند، در کنار مسجد جامع خیابانی احداث کنند. حاج شیخ وقتی فهمیدند که با احداث این خیابان قرار است که آبانبار یهودیها خراب شود، گفتند: پس یهودیها چه کنند؟ و تأکید و اصرار کردند: فکری برای آنها بشود و اینگونه مشکل آب یهودیها حل شد.

24.مجلس دعا برای شاه

شیخ محمود علومی میگوید: در مسجد میرچخماق یزد برای شاه مجلس دعا گرفته بودند و ایشان را دعوت کرده بودند. ایشان رفتند منبر و چنان از احوال قبر و قیامت و نکیر و منکر گفتند که یک مجلس ختم درست کردند و آخر سر، طبق معمول دعاهای معمولی خودشان را کردند و آمدند پایین.

25. سطح بالاتر از دیگران

آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی میگوید: یک وقت شنیدم که یک واعظ محترم وارسته بهنام آقای حاج شیخ غلامرضا از یزد به شیراز آمده است. با اینکه مرد ملایی است و عالم است؛ ولی در عین حال منبر را رها نمیکند و بهواسطه آن روحانیت و معنویتی که داشت، مردم مجذوب او میشدند و بهاصطلاح منابر ایشان در شیراز گل کرد و مؤثر واقع شد. در شیراز معروف بود که ایشان دارای مقامات معنوی فوقالعادهای هست و نفوذ کلام او هم نشان میداد که خبری در درون هست که به بیرون تراوش میکند و در آن سن و سال من مایل بودم که به ایشان نزدیک شوم؛ ولی یک بچه سیزده یا چهارده ساله نمیتواند، با چنین افرادی تماس داشته باشد تا اینکه به فکر افتادم، یک درسی پیش ایشان شروع کنم؛ چون استادی که به من درس میداد، عطش مرا سیراب و برطرف نمیکرد. من رفتم خدمت ایشان و پیشنهاد کردم که میتوانم یک درس سیوطی خدمت شما بخوانم؟ گفتند: چه اشکالی دارد بیا! یک نفر شاگرد آن هم یک بچه 14 ساله، من دیدم با این مرد بزرگوار که سن و سالی در آن زمان داشت، با حوصله و با تواضع و متانت فوقالعاده درس سیوطی را شروع کرد. اگرچه به دلایلی من نتوانستم ادامه بدهم؛ ولی با این خاطره آن مرد نورانی را در همین مدت کوتاهی که درخدمتش برای درس رفتم، هرگز فراموش نمیکنم، نورانیت او، معنویت او، تواضع او، صمیمیت او، بهعنوان خاطره ماندنی در دل من از آن زمان باقی ماند. یک شخص معروف برایش مناسب نیست که مثل طلبهها برود مدرسه و آنجا زندگی بکند. طبعاً وقتی دعوتش میکنند، دعوتها را باید بپذیرد و خانهای باشد تا از او پذیرایی کنند. اما حاج شیخ خودش آمد داخل مدرسه. فکر کنم، آن وقت ایشان قلیان هم میکشید. نمیدانم. اینطور بود یا نه که خودشان بیایند و قلیانی آماده کنند و توی اتاق طلبگی بنشینند و چای خودشان را خود درست بکنند و اینها نشانه نهایت وارستگی است. حاج شیخ غلامرضا جزء افرادی بود که الآن نمیشود گفت که نظیر ایشان نیست؛ ولی یقیناً کم است؛ یعنی نظیر ایشان یا نیست یا اگر هم باشد، شناختهشده نیست؛ البته من خودم عادتهای خوب دیگران را هم دیدهام مثلاً آقای کوهستانی در مازندران مرد بسیار خوبی بود و من محضر ایشان را درک کردم. آقا ملاعلی همدانی مرد بسیار خوبی بود من بارها خدمتشان رسیدم و یک آقاشیخ ابوالفضلی بود در اردبیل که مرد کمنظیری بود من آن را هم دیده بودم؛ اما همه آن افراد که من دیده بودم، هیچکدام از آنها در حد شیخ غلامرضا نبودند. ایشان سطحش بالاتر از اینها بود.

26. اسوه حسنه

آیتالله مکارم شیرازی در این باره میگوید: وقتی حاج شیخ آمدند شیراز، مسن شده بود. از مسائلی که واقعاً برای ما سرمشق بود و الآن متأسفانه متروک شده، این بود که افراد و علمای برجسته، منبر را عیب نمیدانستند و ایشان هم در شیراز منبر میرفت؛ مثل آقای شیخ جعفر شوشتری. یک آقایی در همان شیراز مرجعیت و رساله داشت؛ لااقل در شیراز و فارس و اینها. ایشان علاوه بر اینکه منبر میرفت، منبر هفتگی نیز داشت؛ منبر هفتگی معنیاش این بود که در شیراز در هر خانه شب چهارشنبه یک روضه میخواند. اگر همان اهل خانه جمع میشدند و از ایشان دعوت میکردند، تواضع میکرد و میپذیرفت و اینها برای ما سرمشق بودند؛ واقعاً که در هر شرایطی نباید آقایان علما مسأله منبر را رها کنند؛ ولی خوب حالا یک مقدار ملاحظاتی است و تغییراتی در این قسمت پیدا شده که امیدوارم انشاءالله به وضع سابق برگردد. من شنیدم گاهی جاهای دور پیاده میرفته تا برای دین تبلیغ کند یا نماز بخواند یا جاهلی را ارشاد و به وظایف شرعی خود عمل کند و مطمئن شود که هیچگونه کوتاهی نداشته است...

27. توجه به کودکان

حجتالاسلام شیخ محمدرضا ناصری، نوه آن مرحوم در این باره میگوید: به یاد میآورم که هنوز کوچک بودم و در کلاس دوم یا سوم تحصیل میکردم. گاهی تابستانها به منزل ایشان میرفتم و با آن بزرگوار، راهی مسجد میشدم. بعضی از روزها، هنگام مراجعت از نماز با آنکه خسته بودند و هنوز ناهار نخورده بودند، روی صفه(سکوی) منزلشان در راهرو فرش میانداختند و مینشستند. آنگاه من و پسرشان حاج شیخ حسن را نیز مینشاندند و آموزش اصول دین میدادند. ایشان با آن کهولت سن، ساعتهای عصر و وقت استراحت خود را به آموزش اصول دین به خردسالان اختصاص میداد. او به کودکان میآموخت که توحید چیست؟ نبوت یعنی چه؟ و... حال میفهمم که آن مرد در آموزش به خردسالان به چه شیوه بهینهای دست یافته بود. آموزش کودکان البته از روی کتاب «سی بحث در اصول دین» بود که تألیفات ایشان است.

28. رضای حق

آیتاللهالعظمی سبحانی در این باره میگوید: ایشان بهتمام معنا راضی به رضای حق و مصداق این حدیث امام باقر (علیه‌السلام)بود که به جابر فرمود: «ما اهلبیت (علیهم‌السلام) رضا داریم به آنچه که خدا بر آن رضا دارد.» امام باقر (علیه‌السلام)به جابر فرمود: «جوانی را دوست داری یا پیری را؟» گفت: پیری را؛ فرمود: «ثروت را دوست داری یا فقر را؟» گفت: فقر را؛ فرمود: «تندرستی را دوست داری یا بیماری را؟» گفت: بیماری را. حضرت فرمود: چرا؟جابر گفت: اگر پیر باشم فقیر باشم مریض باشم دیگر خدا را نافرمانی نمیکنم؛ اما اگر جوان باشم و پول‌‌دار و سالم باشم، مقدمات گناه در من زیاد است. امام باقر (علیه‌السلام)فرمود: «اهلبیت (علیهم‌السلام) اینگونه نیستند و آنچه خدا بر آن رضایت دارد، ما هم بر آن راضی هستیم و اگر در حق ما پیری و فقر بخواهد بر آن راضی هستیم و بالعکس. من مصداق واقعی این روایت را آقای حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی میدانم.

موثقین برای من نقل کردهاند که در سال 1324 شمسی فرزند عزیزش در قم درگذشت آمد و مثل کوه ایستاد برای او نماز میت خواند و فرمود: بارالها امانتی بود به ما دادی و از ما گرفتی. مسلماً قلب پدر میسوزد؛ حتی پیامبر اکرم (صلوات الله علیه) وقتی فرزندش ابراهیم درگذشت، فرمود: ابراهیم عزیز! چشم من میگرید و قلبم میسوزد؛ اما به رضای خدا راضی هستم. همان حالت پیامبر (صلوات الله علیه) در ایشان هم مجسم بود. در باطن تأسف داشت و این لازمه انسانیت است. به پیامبر (صلوات الله علیه) هم اعتراض کردند که چرا گریه میکنی؟ ایشان فرموند: من نگفتم، گریه نکنید؛ بلکه شکوه و ناشکری نکنید. این خصوصیات پیامبرگونه را ما در آقای حاج شیخ غلامرضا میدیدیم. اینها انسانهایی هستند پیامبرگونه که نفس خود را کشته و رضای حق را برگزیدهاند. ایشان با تمام کمالات علمی و تقوای والا، توجه زیادی به امر تبلیغ داشتند. من یک ماه رمضان در سال 1334 که در یزد بودم، شبهای ماه رمضان ایشان منبر داشت که دلها را تکان می‌‌داد. چندین مجلس را میرفت. همه تحت تأثیر او بودند. او نمیگفت که من مرجع دینی این استان هستم و از لحاظ علمی اجتهاد دارم؛ بلکه ایشان منبر را یک هدف میدانست برای هدایت مردم. «الذین یبلغون رسالت الله... و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله» (احزاب/39). من این آیه را در مدتی که در یزد بودم، در این شخص مجسم می‌‌دانستم.

29. پهلوانهای هوای نفس

آیتاللهالعظمی مرتضی حائری یزدی درباره او میگوید: من فقط دو نفر را دیدم که واقعاً خالی از هوای نفس هستند؛ یکی مرحوم حاج شیخ محمدحسین زاهد در تهران و دیگر مرحوم حاج شیخ غلامرضا در یزد.

از نگاه امام خامنهای

الگوی جوانان مؤمن

مقام معظم رهبری در جمع برگزارکنندگان بزرگداشت فقیه یزدی فرمودند: «این بزرگوار (مرحوم حاج شیخ غلامرضا یزدی) جزء برجستگانی است که کمتر شناخته شدهاند. کمتر درباره ایشان صحبت شده و حرف زده شده؛ با اینکه مرحوم حاج شیخ غلامرضا خیلی برجسته است، بیانات جناب ناصری - که نوه مرحوم حاج شیخ غلامرضا هستند- خیلی بیانات خوبی بود. برای من تازه بود و خیلیهایش را در مورد مرحوم حاج غلامرضا نشنیده بودم. حقش است که این خصوصیات و این خاطرات که از زبان نزدیکان و خانواده متصلین به آن مرحوم و بزرگان گذشته نقل میشود، ثبت بشود؛ حتی با سند؛ یعنی سندش را هم ذکر کنید؛ مثلاً نقل کردهاید که آقای بروجردی (ره) این جمله را گفته. خب سند این را هم بگویید که آقای بروجردی کجا این حرف را زده است یا مرحوم آقای بهجت کجا این مطلب را بیان کردهاند اینها را مشخص کنید که اتقانی پیدا کند. بنده البته مرحوم حاج شیخ غلامرضا (رضوان اللهعلیه) را یک بار در مشهد زیارت کرده بودم. ایشان گاهی اوقات میآمدند مشهد و در یک گوشهای از صحن نو نماز جماعت میخواندند. ایوانی بود که بین صحن نو و موزه بود که حالا رواق امام خمینی (قدس سره) است. در آن ایوان کسی نماز نمیخواند و محل نماز نبود. گاهی اوقات دیده بودم، مرحوم حاج شیخ غلامرضا تابستانها میآمدند آنجا و یک نماز جماعت کوچک چند نفری - مثلاً ده یا پانزده نفر از مریدها و علاقمندهایی که ایشان را میشناختند، میرفتند آنجا و با ایشان نماز میخواندند - برپا میکردند. فقط همین اندازه و بیشتر از این ایشان را درک و زیارت نکردیم؛ لکن درباره ایشان چیزهای زیادی شنیدیم همان چیزهایی که مرحوم آقای نجفی نقل میکند کافی است؛ یعنی همین شرح حالی که مرحوم آقای نجفی قوچانی نوشته که از مشهد راه میافتند و با این رفیق یزدی میروند اصفهان و چند سال اصفهان میمانند و بعداز آنجا هم میروند نجف و در نجف هم مدتی با هم بودند. بعد بینشان جدایی میافتد؛ یعنی ایشان میروند درس مرحوم آمیرزا محمدباقر اصطهباناتی و به آن بزرگوار علاقهمند میشوند. مرحوم نجفی هم میروند درس آخوند و عاشق آخوند میشوند؛ از این جهت بینشان اختلاف[فاصله] میافتد... لکن همان مقداری که ایشان راجع به رفیق یزدی و حرکت طولانی پیادهای که از مشهد راه افتادند تا خودشان را رساندند اصفهان و بعداز آنجا به نجف (رفتند) ذکر میکند، کافی است و نشان بدهد که جوانهای آن روز برای تحصیل علم و رساندن خود به سرچشمه معلومات، چه مجاهدتهایی را انجام دادهاند و چه زحمتهایی را متحمل میشدند چه کارهایی میکردند و چه تقوایی را رعایت میکردند. در دوره جوانی آن جور تقوا و بعد هم خب ایشان با مرحوم اصطهباناتی به شیراز میآیند تا اینکه مرحوم اصطهباناتی ترور میشوند و به شهادت میرسند و بعد ایشان میآیند و در یزد ساکن میشوند و این خدماتی را که جناب آقای ناصری نقل کردند، در یزد انجام میدادند و محلی برای پراکندن علم، تقوا، زهد و توکل به خدای متعال و خدمت به مردم و یک چنین چیزهایی (بودند). این نکتهای که ایشان ذکر کردند، در مورد رسیدگی به فقرای زردشتی و کلیمی یزد، خیلی نکتهی مهمی است. خیلی چیز مهمی است که یک روحانی باتقوای مقدسی مثل مرحوم حاج شیخ غلامرضا برود نان و آرد و غذا بگذارد در خانه مثلاً فرض کنید یک یهودی به‌‌خاطر اینکه او فقیر است. اینها خیلی مهم است. امروز در دنیا این چیزها وجود ندارد؛ یعنی در دنیای مادی این حرفها مهجور است. این را اسلام به پیروان خودش تعلیم میدهد. هر کسی هم که با اسلام بیشتر مانوس است، این جور حرکتی را بیشتر انجام میدهد. اینها را بدانند و بفهمند این آدم یهودی است و به خدا و پیغمبر (صلوات الله علیه) و قرآن و دین ما هیچ اعتقادی ندارد؛ اما صرف اینکه فقیر است و احتیاج به کمک دارد و انسان است و همان «و؛ اما شبیه لک فی الخلق» که امیر المومنین (علیه‌السلام)میفرمایند، موجب میشود که ایشان برود و این خدمات را انجام بدهد. اینها باید تدوین بشود و انشاءالله برای نسل رو به رشد ما درس بشود.

رحلت غمانگیز

حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی در اواخر خرداد سال 1338 شمسی در سن 81 سالگی در بالای منبر حین سخنرانی سکته کرد و بعداز 12 روز بستری شدن در 11 تیرماه 1338 شمسی به عالم بقا مهاجرت کرد و به دیدار محبوب شتافت.

پیکر پاکش را با پای پیاده و با گریه و شیون و پشت سر گذاشتن 60 کیلومتر از طرزجان تا یزد روی دست تشییع کردند. پساز گذاردن نماز به امامت شهید محراب آیتالله صدوقی ایشان را در کنار امامزاده جعفر (علیه‌السلام)به خاک سپردند.

تهیه و تنظیم: محمدتقی ادهمنژاد

..............................................

منابع

نجوم السرو بذکر علماء یزد/ سیدجواد مدرسی تندیس پارسایی/ میرزا محمد کاظمینی

گنجینه دانشمندان/ ج7 انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد

گلشن ابرار/ ج4 طبقات مفسران شیعه/ج5

دانشنامه مشاهیر و مفاخر یزد: ویژه عالمان دینی/ ج1 مجله مبلغان/ش 113

نقباء البشر فی القرآن الرابع عشر/ ج4 جرعهای از دریا

فاتح القلوب


خروج