*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


مقاله, مقاله شماره خبر: ٤١٥٦٧٥ ١٠:٥٤ - 1399/08/26   طلایه‌داران محراب و منبر/3 شماره 645 ارسال به دوست نسخه چاپي


طلایه‌داران محراب و منبر/3 شماره 645

حجت الاسلام و المسلمین حاج سید مهدی قوام (ره)


روایتی کوتاه از خدمات فرهنگی و اجتماعی این خطیب توانا

 

تولد و اساتید

روحانی خدوم حاج سیدمهدی قوام واعظ، از واعظان محبوب تهران بود که کارنامه مشحون از موفقیت دارد. او به سال 1279 شمسی در محله پامنار تهران متولد شد. پدرش سیدقوام از نیکان روزگار و از سادات برقعی و دارای اصالت کرمانشاهی بود و مادرش زنی پارسا که نسبش به خاندان مجلسی میرسد. قوام تحصیلات خود را در تهران، قم، اراک و نجف اشرف به پایان رسانید و مبانی علمی خود را در نزد فرزانگانی چون شیخ عبدالکریم حائری یزدی، میرزامهدی آشتیانی، حاجآقابزرگ ساوجی و سیدابوالحسن اصفهانی و شیخ ابراهیم امامزاده زیدی استوار ساخت و همه عمر خود را صرف تبلیغ دین خدا و خدمت به مردم کرد.

 

 

ویژگیها

سبک زندگی قوام سبک منحصربهفردی بود و با سایر روحانیون کمی متفاوت است. ریش کوتاهی داشت. کتانی به پا میکرد. گاهی عبا به دوش میانداخت. با جوانان رفیق بود و در کار هدایت آنها بهخصوص آلودگان بسیار موفق بود. بسیاری از جوانان آلوده به گناه و معصیت اعم از مرد و زن بهشیوه رندانه آن بزرگمرد توبه کردند و از منجلاب فساد و تباهی نجات یافتند. خوشمشرب بود. اخلاقش در جذب جوانان و حتی غیرمسلمانان بسیار مؤثر بود. با گذشت، جوانمرد و مثبتاندیش بود. درب منزلش به روی همگان باز بود و اصرار داشت، در میان مردم عادی باشد و با آنان بجوشد و زندگی کند. اهل ریا و تزویر نبود و خودش را تافته جدابافته از مردم نمیدانست. فقیر اما بخشنده و مهربان بود. از مال دنیا چیزی نداشت؛ حتی خانهای که در آن سکونت داشت، ارثیه پدرش بود. او مصداق واقعی کلام معصوم(ع) «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم» بهشمار میرفت. عادل و محبوب بود. به مردم تعلیم داده بود که هر قدر که میفهمند، عمل کنند. او اهل عمل بود. افرادی زیادی به دست توانای قوام توبه کردند و از دل جهنم نجات و در مسیر بهشت قرار گرفتند. او توانست افراد زیادی را در مکتب خود تربیت نماید. یکی از تربیت یافتگان او، در تهران چلوکبابی داشت که گل کارش سر ظهر بود؛ اما ظهر که میشد، درب مغازه را بسته و به نماز میرفت. هیچگاه پاکت پول منابر را برنمی‌شمرد. درخواست دولتمردان را برای امر قضاوت و قاضی شدن را علیرغم آنکه درآمدش خوب بود، رد کرد. درخواست دراویش را که میخواستند، او را قطبشان کنند، زیر پا گذاشت. در نهضت ملی شدن صنعت نفت اهتمام ویژهای داشت. در دستگیری و هدایت مستمندان و محرومان ید طولائی داشت. عارف مسلک بود؛ ولی با عرفانبازی میانهای نداشت. از معدود عارفانی بود که روی منبرش مباحث عرفانی میگفت بهزبانی که عامه مردم بتوانند بفهمند. مهربان و دلسوز، آمر به معروف و ناهی از منکر واقعی بود. ویژگیها و کمالات انسانی و اسلامی والایی داشت که برخی از آنها عبارتند از:


1. سیدمهدی قوام و یخ فروش

سیدمهدی قوام یک روز از مجلس روضه داشت برمیگشت خانه که ناگهان چیزی توجهاش را جلب میکند. میشنود که یک شخصی دارد، هایهای داد میزند و گریه میکند. جلوتر میرود و میبیند که توی میدان شهر هیچ کاسبی نمانده بهجز یخ فروش که دارد، داد میزند که آهای مردم بیایید، یخهای مرا بخرید! این همه سرمایه من است! سرمایهام دارد آب میشود و از بین میرود. وقتی سید آن صحنه را میبیند، همه یخهای آن مرد را میخرد و خودش هم مینشیند کنار دست آن مرد یخفروش و شروع میکند به گریه کردن... مرد یخفروش میپرسد: شما چرا گریه میکنی؟ سید میگوید: تو با این کارت چه درسی به من سیدمهدی دادی... تو یخهایت داشت آب میشد، این همه داد زدی و گریه کردی... من چه کنم که عمرم آب شد... .


2. زن جوان و پاکت سیدالشهداء

سیدمهدی قوام در دستگیری از گناهکاران و آلودگان خیلی موفق بود. در زمانهای گذشته که فسق و فجور همهجا را فرا گرفته بود، یک دهه عاشورا آقا سیدمهدی قوام در بالاشهر تهران منبر میرود. شب آخر به ایشان پاکتی پر از پول دادند. شبانه در حال رفتن به منزل، زنی را در کنار خیابان با ظاهری نامناسب میبیند که بهعلت نداشتن پول، مهیای تنفروشی بود. آقا سیدمهدی قوام به راننده همراهش میگوید: برو آن زن را صدا کن بیاید! راننده با تعلل کردن و تعجب میگوید: حاج آقا! دور از شأن شماست که با آن زن بیحجاب همصحبت شوید! خلاصه راننده با اصرار سید میرود و او را صدا میزند که آقاسید با شما کار دارند! زن میآید. آقا سیدمهدی از او میپرسد: یک زن تنها این موقع شب اینجا چه میکنی؟ زن میگوید: احتیاج دارم مجبورم! سید آن پاکت پر از پول را از جیبش درمیآورد و آن را به زن میدهد و میگوید: این پول مال امام حسین (ع) است. من هم نمیدانم چهقدر است (سیدپاکت را نمیشمرد) تا این پول را داری، از خانه به قصد گناه بیرون نیا! مدتی از این قضیه گذشت. قوام به کربلا مشرف شد. در صحن امام حسین (ع) متوجه شد که زنی بسیار محجبه با شوهرش منتظر او ایستادهاند. شوهر جلو آمد و دست قوام را بوسید و گفت: حاج آقا! خانمم میخواهد به شما سلامی عرض کند! زنی جلو آمد سلام کرد و گفت: آقا سید! من همان زنی هستم که در آن شب محرم پاکت امام حسین (ع) را به من بخشیدید. ایشان شوهر من است که با هم به زیارت مشرف شدهایم. عنایت حضرت سیدالشهدا(ع) و نفس معنوی شما سرنوشت مرا عوض کرد و از منجلاب فساد بیرون کشید. من توبه کردم و آدم شدم! چشمان قوام پر از اشک شد و با شکر به درگاه الهی، همانجا خود را با تمام وجود در پناه امام حسین (ع) احساس نمود.


3. تبلیغ با عمل نه با زبان

یکی از دوستان سیدمهدی قوام میگوید: ایام فاطمیه بود و من در شمیران پای منبر قوام بودم. شب آخر سید منبرش که تمام شد، برگشت و به من گفت: فلانی! حالش را داری امشب برویم با هم الواطی کنیم؟ من با تعجب گفتم: آقاجان! شوخیتان گرفته؟! گفت نه امشب میخواهیم برویم الواطی. پول منبر را گرفتیم و پولدار شدیم اگر حالش را داری! بیا تا برویم؟ گفتم: آقا اگر شما بروید الواطی ما هم هستیم: چون شما اگر الواطی هم بروید معصیت خدا نیست؛ بلکه ثواب و حسنات است. گفت پس ماشینت را روشن کن برویم. ماشین را روشن کردم و نشست بغل دستم و گفت: راست برو میدان بهارستان! با هم آمدیم میدان بهارستان سابق. دیدیم چند زن بیعفت گوشه و کنار میدان ایستاده بودند. یکی جوانتر بود. سید گفت: برو آن جوانتر را صدا بزن بیاد. رفتم نزدیک و به دختر جوان اشاره کردم بیا! خوب چون ماشین هم داشتیم، او فکر کرد، ما اهل معصیت هستیم و راه افتاد دم در ماشین و همین که خواست، در ماشین را باز کند و بنشیند، سید شیشه ماشین را پایین داد و دست کرد توی جیبش و پاکت پولش را درآورد و گفت دخترم! من ده شب برای مادرم زهرا (علیهاالسلام) منبر رفتم! این پول را امشب بهعنوان منبر و روضه به من دادند. این پول را بگیر و به خانهات برو و تا تمام نشده، از خانه برای معصیت بیرون نیا! پولت هم که تمام شد، آدرس و تلفنم را هم نوشتهام؛ بیا من خرجیات را میدهم و شوهرت میدهم و جهیزیه برایت تهیه میکنم تو جوانی! حیف است دامنت را از الآن به معصیت آلوده کنی. من دیدم که این دختر چنان منقلب شد که یک مرتبه اشک به صورتش نشست و پاکت پول را گرفت و گفت: آقا! به مادرتان زهرا (علیهاالسلام) دیگر گناه نمیکنم.


4. تبدیل دزد به کاسب متدین

یکی از مریدان قوام میگوید: از میوهفروش که روی چرخ میوه ریخته بود، میوه خریدم. وقتی میوهفروش فهمید، به دیدن سیدمهدی قوام میرویم، پول را قبول نکرد. گفتم: اگر مبلغ را نگیری، میوه را نمیبرم. میوهفروش گفت: آقا سید دست مرا گرفت و از جهنم به بهشت برد و سرنوشت مرا عوض کرد، چگونه پول بگیرم؟ بعد تعریف کرد که یک روزی سیدمهدی قوام با عیال از خانه بیرون رفتند. من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم، به خانه سید رفتم و مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که درب خانه باز شد و سید با عیالش وارد شد و نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت: حالا که تا اینجا آمدی! بیا برویم یک چایی بخوریم. داخل خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد و پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: خاک سفید. گفت: این فرش مال تو! ببر بازار عباسآباد فلان مغازه و سلام مرا بهش برسان و بفروش. آن وقت یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن بگذار هرچه که از بارت ماند و نخریدند، شب خودم از تو میخرم. این رفتارش چنان در من اثر کرد و توبه واقعی کردم و از جهنم بیرون آمده و به سوی بهشت رهنمون شدم.


5. آقا مصطفی دیوانه

روز جمعه آقا مصطفی که از گندهلاتهای خیابان تهران بود، بههمراه نوچههایش به یکی از باغات منطقه فرحزاد واقع در غرب تهران رفتند. از قضا آن روز سیدمهدی قوام هم به آن باغ رفته بود. یکی از شاگردان قوام میرود سراغ مصطفی و میگوید: یک امروز را مقداری رعایت کن! مصطفی میپرسد: مگر امروز چه خبر است؟ میگوید: آقا سیدمهدی قوام آمده. مصطفی احترام کرده برمیخیزد و به دیدن قوام میرود. پیشانی او را میبوسد و میگوید: ما نوکر بچههای حضرت زهرا (علیهاالسلام) هستیم. قوام میگوید: آقا مصطفی! اگر ما بخواهیم مثل شما داش بشویم، قانونش چیست؟ مصطفی میگوید: قانوش این است که هرجا نمک خوردی، نمکدان نشکنی. قوام میگوید: خب اینکه در قانون ما هم هست! اما شما حرف میزنید یا عمل میکنید؟ مصطفی از جواب دادن درمانده میشود و نمیداند چه بگوید. قوام ادامه میدهد: آقا مصطفی! شما که این همه نمک خدا را خوردهای! چرا نمکدان میشکنی؟ همین یک جمله قوام مصطفی را زیر و رو کرد و آقا مصطفی گندهلات تهران را مبدل به مصطفی متدین یا با شخصیت کرد. از بس که شیفته اهلبیتعلیهم‌السلام شد و عاقبت به خیرش کرد. هیأت محبان الزهرا (علیهاالسلام) در محله پامنار تهران یادگار ماندگار مصطفی دیوانه کرده است.


6. کسب حلال

گوشهای از محلهای در تهران چند جوان مشغول قمار بودند. کار هر روزشان بود. آن روز سیدمهدی قوام رفت سر بساطشان. عمامهاش را برداشته و نشست کنارشان. جوانها متحیر مانده بودند که میخواهد چه کار کند. قوام یک دسته پول از جیبش در آورد و گذاشت مقابلشان و گفت: این پولها حلال است! شما بروید مایهاش کنید برای کار. از این رزق حرام دوری کنید.


7. امانت خدا بود

پسر جوان حاج سیدمهدی قوام فوت شده بود. حال و روزش معلوم بود. با این حال وقتی صدای گریه از داخل خانهاش بلند شد. قوام به داخل رفت و برای تسلای خانوادهاش گفت: من امروز پنج تومان به شما میدهم و پنج سال دیگر از شما پس میگیرم آیا شما میتوانید به من حرفی بزنید؟ این هم امانت خدا بوده. خودش داده و خودش هم پس گرفته است.


8. دوری از تشریفات

سیدمهدی قوام اصلاً در قید و بند حرف مردم نبود. به تشریفات دست و پاگیر لباس روحانیت هم چندان توجهی نمیکرد. یک بار سیدقاسم شجاعی، واعظ معروف تهران، در خیابان پامنار قوام را دید که یکی از بچههایش را روی دوشش سوار کرده است. جوری که یک پای آن بچه روی سینهاش و پای دیگر، پشتش است. تا به هم رسیدند و سلام و علیکی کردند. شجاعی گفت: حاج آقا! آخر با این وضعیت...؟! قوام نگذاشت جملهاش کامل شود و گفت: برو بابا! قبل از اینکه این مردم مرا طلاق دهند، من طلاقشان دادهام.


9. نجات سگ

بر اثر باران سیلآسا همه معابر تهران پرآب شده بود. قوام همراه یکی از دوستانش داشت، بهسختی از خیابان رد میشد که نگاهش به جوی آب افتاد. تراکم آشغالها مسیر آب را سد کرده بود. سگی در آب گیر افتاده بود و دست و پا میزد. قوام با دیدن صحنه، عبا و عمامهاش را دست همراهش داد و داخل جوی شد، آشغالها را کنار زد و خود را به سگ رساند و بغلش کرد و بیرون آورد، کنار خیابان رهایش کرد و بعد رو کرد به آسمان گفت: خدایا! سگی را به سگی ببخش!

 

وفات

سیدمهدی قوام در روز سهشنبه 29 بهمن 1342 شمسی در تهران وفات یافت. پیکر پاک او در تهران با شکوه خاص تشییع گردید و در همین تشییع جنازه، شعارهای سیاسی علیه رژیم سر میدادند. هر از گاهی هم، برای سلامتی آیتالله خمینی صلوات میفرستادند. سپس پیکر پاکش به قم منتقل شد و در جوار حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) به خاک سپرده شد. یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سیدمهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند. بهاندازه دوتا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) کلاهشاپویی و لنگبهدست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند که باورکردنی نبود. زار زار گریه میکردند و سرشان را به تابوت میکوبیدند.



منابع: کتاب قوام، روایت زندگی حجتالاسلام سیدمهدی قوام، محسن دریابیگی؛

ناشنیدهها درباره آقا سیدمهدی قوام، فاطمه صناعی؛ نکتهها از گفتهها،

سیدعبدالله فاطمینیا؛مجله مبلغان، ش 168

تهیه و تنظیم: محمدتقی ادهمنژاد


خروج