*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


پرس‌وجو شماره خبر: ٤٠٨٦٤٠ ١٨:٤٩ - 1398/05/21   پرس‌وجو شماره 602 ارسال به دوست نسخه چاپي


پرس‌وجو شماره 602

قرآن کریم در تبیین معارف الهی از چه شیوه‌هایی استفاده می‌کند؟


در ادامه سلسله مباحث«نقد و بررسی آراء و اندیشه‌های معترضان به فلسفه از سوی آیت‌الله‌العظمی سبحانی» در رساله «الدراسات الفلسفه بین الرفض و القبول؛ بحث موضوعی حول موقف المؤیدین للدراسات الفلسفیه فی حقل المعارف الدینیة، و موقف الرافضین لها.» فصل دوم از این رساله که در موضوع شیوه‌های تبیین معارف الهی در قرآن کریم است تقدیم خوانندگان ارجمند هفته‌نامه افق حوزه می‌شود...


فصل دوم: روش قرآن کریم در بیان معارف الاهی

کسی که قرآن کریم را به طور عمیق بخواند بر این حقیقت واقف خواهد بود که خداوند سبحان برای بسیاری از مسائل اعتقادی، استدلالها و براهین عقلی اقامه کرده است که از روش فلسفی قابل انفکاک نیستند. پس روش بیان معارف، تفکر و برهان و استدلال است. تفکر صحیح عبارت است از استدلال بر اساس آنچه که عقل سلیم حکم میکند. اگر این نوع از تفکر را کنار نهیم برای ما یقینی به شناختهای دینی از جمله شناخت خداوند و صفات او حاصل نخواهد شد. در این مسائل و معارفی که از سوی قرآن بیان میشود بدون وجود برهان، اعتمادی به گزارشهای قرآن کریم وجود نخواهد داشت؛ چرا که احتمال فقدان حجیت وجود دارد. آموزش فلسفه و بهرهگرفتن از آن لازم است، اما مقصود ما اعتماد به مکتب خاصی از مکاتب فلسفی و نظرات فلسفی یک فیلسوف مشخص یا روش خاص فلسفی نیست. بلکه منظور ما این است که مسائل اعتقادی و شناختهای دینی باید از طریق براهین و ادله عقلی روشن به دست آید و مهم نیست که این شناختهای مستدل و مبرهن، منطبق با مکتب فلسفی خاص گردد یا مخالف آن باشد. کنارزدن راه عقل در به دست آوردن شناختها منتهی به بستهشدن راه معرفت خواهد شد.

در اینجا برخی از براهینی را که برای اثبات معارف دینی در کتاب قرآن مجید ارائه شده است مورد اشاره قرار میدهیم. در این رساله مختصر نهتنها گزارش کامل از براهین موجود در قرآن کریم که حتی گزارش ناقص از آن نیز ممکن نیست. در بررسی شبهات به برخی از این براهین اشاره گردید.

 1. اثبات توحید خالقیت با برهان

از آنجا که وجود خداوند امری فطری و مورد قبول اغلب انسان ها میباشد، ازاینرو استدلال بر وجود او در قرآن کریم کمتر انجام گرفته است؛ بدین جهت است که خداوند میفرماید: «قالت رسلهم أفی الله شک فاطر السماوات و الارض» (ابراهیم، 10) این آیه هرچند وجود شک در وجود خداوند را نفی میکند اما درعین حال برهان روشنی را بر وجود خداوند اقامه میکند. محور این برهان مخلوقبودن آسمانها و زمین است. نظام پیچیده و نظم دقیقی که در آسمانها و زمین است امری ممکن است که نیازمند ایجادکنندهای میباشد و از موجودی که آن را ایجاد کرده است، جداشدنی نیست و از این طریق، این برهان غبار عدم را از چهره صانع هستی پاک میکند. از آنجا که وجود خداوند امری واضح و مسلم و مورد قبول است لذا بیشترین تمرکز در معارف قرآن بر روی صفات خداوند از جمله توحید در خالقیت است: «هل من خالق غیرالله» (فاطر، 3) (مگر غیر از خداوند خالقی هم هست؟) و این امور را با استدلالی اینگونه بیان میکند: «مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَ مَا کانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ و َلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یصِفُونَ» (مؤمون، 91).

توضیح برهان: خدایانی که متعدد هستند باید از همدیگر متمایز شوند و هر کدام وجود مباینی نسبت به دیگری داشته باشد. اگر خدایان نسبت به همدیگر متباین باشند آثار همدیگر نیز غیر از هم خواهد بود. در این صورت تدبیر هر کدام از خدایان با تدبیر دیگری در تضاد خواهد بود. بنابراین تعدد خدایان موجب تدبیرهای مختلفی در جهان هستی خواهد شد در این صورت انسجامی که در عالم هستی جاری و ساری است از بین خواهد رفت و موجب خرابی و فساد جهان خواهد گردید.

به عبارت دیگر: تعدد تدبیر موجب فقدان انسجام و هماهنگی در جهان هستی و قطع ارتباط بین اجزای هستی میگردد. چرا که هر خدایی در تدبیر خود نسبت به بخشی از عالم مستقل بوده و ارتباطی با تدبیر خدای دیگر نسبت به همین بخش ندارد. این درحالی است که شاهد انسجام و هماهنگی در تمام اجزای جهان از کهکشان تا ریزترین آن هستیم. به طوری که قوانینی که بر کهکشانها حاکم است در ذرهای از ذرات عالم نیز ساری و جاری است گویا عالم هستی تار عنکبوتی است که همه اجزای آن به همدیگر وابسته و پیوسته است.

 2. برهان بر توحید ربوبی

یکی از معارف قرآنی این است که خداوند در ربوبیت نیز یگانه است. یعنی تدبیر تمام هستی تحت اراده خداوند بوده و غیر از او هیچگونه ربی که دارای تدبیر مستقلی باشد، وجود ندارد.

روشن است که این مسئله معرفتی قرآنی است و در عین حال مسئله فلسفی نیز میباشد. قرآن کریم بر توحید ربوبی برهانی عقلی اقامه نموده است: « لَوْ کانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» (انبیاء، 22).

توضیح آیه: اگر فرض کنیم که جهان بیشتر از یک پروردگار (رب) داشته باشد، از نظر ذات مختلف بوده و دارای حقیقتی متباین از همدیگر خواهند بود. اگر پروردگارها (ربها) حقیقتشان متباین از همدیگر باشد تدبیر آنها نیز متباین از هم خواهد بود در این صورت تدبیرها موجب فساد آسمان و زمین خواهد گشت. اما نظامی که در جهان هستی حاکم است نظامی واحد و یکپارچه و دارای پیوستگی است که همه اجزای آن با غایتها و اهداف آن هماهنگ است. بنابراین جهان هستی بیش از یک مدبّر ندارد.

با این بیان روشن میشود که اثبات دو مسئله توحید در خالقیت و توحید در ربوبیت با یک برهان انجام شده است.

 3. برهان بر حضور خداوند در تمام هستی

حضور خداوند در عالم هستی یکی از معارفی است که از سوی قرآن کریم مطرح شده و تنها راه درک این معرفت استفاده از قیاس و برهان عقلی است: «و هو معکم این ما کنتم و الله بما تعملون بصیر». (حدید، آیه 4)

خداوند سبحان میفرماید: «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ مَا یکونُ مِن نَّجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَى مِن ذَلِک وَلَا أَکثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَینَ مَا کانُوا ثُمَّ ینَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا یوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِکلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ» (مجادله، 7).

خداوند سبحان قبل از این آیه منافقان را از نجواکردن بهشدت نهی کرده و برای اینکه ثابت کند نجوای آنها از خداوند پنهان نیست به دو چیز استشهاد میکند:

یک. علم خداوند به هرآنچه که در آسمانها و زمین است: «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ» بر این اساس پنهان و آشکار سخنگفتن برای خداوند مساوی بوده و هیچ تفاوتی ندارد.

دو. خداوند همراه و کنار هرگونه جمعی است چه جمع کوچک و چه جمع بزرگ چنانکه میفرماید: «مَا یکونُ مِن نَّجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ»، و در آیهای دیگر میفرماید: «فأینما تولّوا فثم وجه الله» (بقره، 115)، منظور از وجه الله، ذات خداوند سبحان میباشد، پس انسان به هر جایی که رو کند با ذات پاک خداوند روبرو خواهد شد. آیا فهمیدن این حقیقتها و معرفت ها بدون برهان عقلی و بدون تفکر و تعقل صحیح ممکن است؟ اگر ابزار عقل از فهم این آیات کنار گذاشته شود تنها چیزی که درباره این آیات میتوان گفت این است که گفته شود این قبیل آیات برای تلاوت و تبرک است نه تفکر و فهم. قرآن کریم چنین نگاهی را مورد تخطئه قرار میدهد و میفرماید: «أفلا یتدبرون القرآن» چرا در آیات قرآن تدبر و تعقل نمیکنند؟ (نساء، 83 و محمد، 24).

اهل سنت که حدیثگرا هستند و در مورد خداوند معتقدند که او همواره در عرش است و از عرش پایین نمیآید، آیات فوق را چگونه تفسیر میکنند؟ آیا تفسیر چنین آیاتی برایشان ممکن است؟

ابنتیمیه در تفسیر سوره علق میگوید: عرش و کرسی خداوند به اندازه آسمانها و زمین است و خداوند بر عرش و کرسی مینشیند اما چهارانگشت بزرگتر از آن است چون سزاوار نیست خداوند از تختش کوچکتر باشد او بزرگ است و هیچ چیز مثل او نیست.

این سخن از جمله نظراتی است که توسط کسانی که از اهل کتاب مسلمان شدهاند وارد فرهنگ اسلامی شده و اهل حدیث بدون ملاحظه و تأمل وارث آن شدهاند که باید کنار گذاشته شود تا بر اساس برهان عقلی زیر معنای حقیقی احاطه خداوند بر جهان هستی بدون حلول در آن روشن شود. بر اساس براهین فلسفی نسبت معلول به علت، همانند نسبت معنای حرفی به معنای اسمی و مانند وابستگی صورتهای ذهنی به انسان است. همانطور که انسان همراه با صورتهای ذهنی خود بوده و بر آنها احاطه دارد و صورتهای ذهنی بدون وجود انسان وجودی ندارند، وجود معلول نیز وابسته به علت هستیبخش خود دارد. وجود معنای حرفی نیز چنین است. اگر اسمی وجود نداشته باشد حروف اضافه بهتنهایی معنایی از خود نخواهند داشت.

به عبارت دیگر، معیّتی که آیه شریفه «و هو معکم» از آن حکایت میکند، معیت مکانی نیست بلکه معیت قیومی است؛ چرا که نسبت کائنات به خداوند همانند نسبت معنای حرفی به معنای اسمی یا نسبت صورتهای ذهنی به نفس انسان است همانطور که اگر حرف کنار اسمی نیاید معنای آن از بین خواهد رفت و اگر صورت ذهنی جدای از نفس باشد منعدم خواهد شد، قوام جهان هستی و کائنات نیز به خداوند است و اگر عالم هستی از خالق خود جدا گردد منعدم خواهد شد.

بنابراین معیت قیومی خود ما هستیم که فرض عدم آن مستلزم عدم ذات ما و عدم واقعیت ما است. همین معنا از قیومیت است که مورد اشاره امام علی علیه السلام در تمجید خداوند قرار گرفته است: «مع کل شیء لا بمقارنة، و غیر کل شیء لا بمزایلة» (نهج البلاغه).

بعضی از ظاهرگرایان که خداوند را در بالای آسمانها بر عرش نشاندهاند، خیال کردند که معیت خداوند با مخلوقات موجب حلول خداوند در موجودات و حضور او در چیزهایی میباشد که شایسته ذات او نیست، عادت کردهاند که معیت را به معیت علمی تفسیر نمایند؛ به این معنا که خداوند به غیر خود علم دارد نه اینکه در جهان هستی حضور دارد. از آنجا که این گروه عقل را کنار گذاشته و راه تدبر در آیات قرآن را به روی خود بستهاند آیات قرآن را تأویل نموده و آنها را به چیزی غیر از معنای واقعی آن تفسیر کردهاند.

به هر تقدیر، این بخش از آیه تهدیدی است برای هر انسان سرکش و طغیانگر که خداوند در هر مکانی حاضر بوده و ناظر اعمال انسانها میباشد چنانکه فرمود: «و الله بما تعملون بصیر» خداوند از اعمال شما آگاه بوده و بر اساس آنها پاداش داده و عقوبت میکند.

هجده صفت خداوند که تنها با براهین عقلی درک میشود: 3آیه در قرآن کریم وجود دارد که 18اسم یا صفت را برای خداوند بیان میکند:

هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ ٭هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِک الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یشْرِکونَ٭ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى یسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ. (حشر، 24-22).

در آیه اول از عمومیترین اسم ذات و صفات خداوند سخن رفته است یعنی توحید، علم و رحمت.

در آیه دوم، خالقیت و حاکمیت (ملک) و شئون حاکمیت بیان شده است: ملک، قدوس، سلام، مومن، مهیمن، عزیز، جبار، متکبر.

در آیه سوم از خالقیت و صفاتی که به خالقیت او برمیگردد مانند خلق تصویر انسانها در رحم مادر توسط خداوند نام برده شده است. همچنین عزت و حکمت خداوند مورد اشاره قرار گرفته است: خالق، بارى، مصور، عزیز، حکیم.

در این صفات، خداوند از جسم و شباهت به مخلوقات مورد تنزیه قرار گرفته است. توحید در الوهیت، گستردگی علم خداوند و شمول آن نسبت به غیب و شهادت و امور آشکار و پنهان و کمال فعل و جمال او در این آیات وجود دارد. آیا فهم عمیق و صحیح این صفات بدون استفاده از براهین عقلی ممکن است؟

نتیجه آنچه بیان شد روش قرآن کریم در فهم معارف دینی را روشن مینماید که چیزی جز تفکر عقلی نیست و این تفکر تفاوتی با تفکر فلسفی ندارد. اگر عقل را از این نوع تفکر جدا سازیم خود را از فهم معارفی که در قرآن کریم وجود دارد محروم خواهیم ساخت.

 بطلان عقیده مشرکان با برهان فلسفی

خداوند سبحان میفرماید: «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیرِ شَیءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ، أَمْ خَلَقُوا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بَل لَّا یوقِنُونَ» (طور، 36-35).

مشرکان دعوت نبوت و دستورات الاهی را نپذیرفته و رفتار و سلوکشان همانند کسی است که به خداوند ایمان نداشته و وجود او را باور ندارد. رفتار آنها نشان میدهد که خود، ادعای خلق و ربوبیت هستند. خداوند سبحان ایرادهای سه گانه زیر را بر آنها وارد کرده است:

1. آیا آنها بدون علت و سبب به وجود آمدهاند و خالق و ربّی ندارند تا آنها را مکلف به وظائفی نماید؟

2. یا اینکه آنها خودشان، خودشان را به وجود آوردهاند، ازاینرو موجودی برتر از آنها وجود ندارد تا برای آنها وظائفی تعیین نماید؟

3. یا اینکه آنها آسمان و زمین را خلق کردهاند؛ ازاینرو تکلیفی متوجه آنها نیست؛ چرا که خود، خدا و پروردگار هستند؟

پس بر اساس همه احتمالاتی که میتوان مطرح ساخت، آنها از تکلیف به دور هستند. چون بر اساس احتمال اول خالق و مدبری وجود ندارد. طبق احتمال دوم خود آنها خالق هستند و بر طبق احتمال سوم، خودشان آلهه و مدبر هستند. همه این وجوه ذکرشده باطلاند.

بیان قرآن چنین میرساند که همه این موارد بهانههای پوشالی است که از سوی کفار مطرح شده و بر اساس آن، به وجود آمدن خودشان را بدون علت میدانند. چنین اعتقادی مورد قبول عقل سلیم نیست. همانطور که اگر بگویند وجودشان علتی دارد اما این علت، خود آنها هستند، این نیز همانند سخن قبلی است. عقل فطری چنین حکم میکند که هر حادثی (پدیدهای) مرهون مُحدِثی (پدیدآورندهای) است و این، امری بدیهی است که پدیدآمدن هر امر حادثی، توسط خودش ممکن نیست چرا که این امر مستلزم تناقض میباشد و از آنجاکه چنین امر حادثی، معلول است، متأخر خواهد بود و از آن جهت که خود، علت خودش میباشد پس باید قبل از خودش وجود داشته باشد، اما چگونه ممکن است یک شیء واحد در شرایط واحدی، هم متقدم باشد و هم متأخر؟!

به عبارت دیگر: فرض اینکه چیزی معلول باشد به این معنا خواهد بود که قبل از ایجادشدن، معدوم است و فرض اینکه علت خود میباشد به این معنا خواهد بود که قبل از ایجاد خودش موجود باشد. و این، جمع دو نقیض است که باطل است.

همه این مطالب نشان میدهد که روش قرآن کریم در بیان معارف، مبتنی بر قیاسها و استدلالهای عقلی صحیح است.

 استدلال بر امکان معاد با برهان عقلی

مشرکان امکان معاد را انکار میکردند و از باور به معاد متعجب میشدند. خداوند سبحان سخن آنها را در این آیه نقل کرده است: « وَقَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِی الْأَرْضِ أَئِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ کافِرُونَ» (سجده، 10)

خداوند پس از نقل سخن منکران معاد بعید بودن معاد و تعجب آنها را به دو صورت پاسخ میدهد:

اول: در ذیل همین آیه که میفرماید: « بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ کافِرُونَ» به این معنا که انکار معاد به خاطر بعیددانستن آن و تعجب از امکان زندهشدن مردگان نیست چرا که اگر چنین بود دلائل روشنی که بر قدرت خداوند در زندهکردن مردگان وجود دارد برای از بین بردن استبعاد معاد کافی بود. کسی که بر اصل خلقت عالم هستی و موجودات توانا باشد قطعاً بر اعاده خلقت و بازگشت آن نیز توانا خواهد بود. بلکه آنچه از سوی کفار موجب بعیددانستن معاد است عناد و لجاجت آنها در ایمان به لقاء خداوند در قیامت و روز جزاء است. آنها دوست ندارند معادی باشد؛ از این رو متوسل به چنین شبههای میشوند که معاد امری بعید و تعجبآور است.

دوم: با این آیه سخن آنها را رد میکند که: «قُلْ یتَوَفَّاکم مَّلَک الْمَوْتِ الَّذِی وُکلَ بِکمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ» (سجده:11)

توضیح آیه این است که خداوند سبحان به نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور میدهد که «قل» یعنی ای محمد بگو «یتَوَفَّاکم مَّلَک الْمَوْتِ» یعنی فرشتهای که از سوی پروردگار مأموریت دارد، جان شما را خواهد گرفت و او همان عزرائیل است که رسالتش قبض روح مردگان در زمانی است که عمرشان به پایان میرسد «ثُمَّ إِلَى رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ» یعنی بعد از قبض روح به ملاقات پروردگار باز خواهید گشت. بحث در تبیین این است که مفاد این آیه چگونه میتواند پاسخی برای شبهه باشد.

اساس شبهه این است که ماهیت و شخصیت اصلی انسان عبارت از بدن و جسم اوست از این رو وقتی انسان میمیرد و اجزاء بدن او متفرق گشته و برخی از آنها از برخی دیگر جدا گشته و در زمین پراکنده میشود در این صورت چگونه ممکن است که اجزای بدن او در یکجا جمع شود؟ وحی، این گمان را با این سخن باطل میسازد که شخصیت و واقعیت آدمی، بدنی نیست که پس از مرگ، اجزای آن پراکنده شده است، بلکه تشخص او، نفس و روحی است که توسط فرشته مرگ قبض میشود و نزد خداوند محفوظ است: «ثُمَّ إِلَى رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ» بر این اساس واقعیت اصلی آدمی آن چیزی از اجزای جسم و بدن انسان نیست که بعد از مرگ گم میشود. روح انسان در ابتدای وجودش مجرد تام نبوده و در تکامل خود بینیاز از بدن نیست. بلکه با استفاده از نعمتهای مادی به تدریج کامل میشود و این امر تنها با همراهی بدن محقق میشود. و اگر بخشی از بدن گم شود بخشی از ابزارهای حیات دنیوی روح پس از اینکه از آن بینیاز گشته، گم شده است. بر این اساس گمشدن برخی اجزای بدن و پراکنده شدن آن در زمین، مشکلی را ایجاد نمیکند؛ چرا که وجود روح و نفس آدمی در روز حشر کافی است و آنچه که اصل و اساس ماهیت انسان است در نزد خداوند محفوظ است. پس اگر روح انسان در هر جسم و بدنی متجسد گردد، همان شخص سابق خواهد بود حال فرقی نمیکند که آن جسم و بدن، همان بدنی باشد که در زمین پراکنده شده است و چه بدنی غیر از آن باشد. اضافه بر این که، آنها خداوند را آنگونه که شایان اوست نشناختهاند: «و َمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» خداوند سبحان قادر بوده و بر اجزاء بدن همه انسانهایی که مردهاند آگاه است و میتواند همه آنها را جمع کرده و بدن هر انسانی را شکل دهد.

آیه شریفه یکی از دلایل روشن بر این حقیقت است که حقیقت انسان، روح و نفس مجرد اوست، پس وقتی که انسان بمیرد و جسد او همچون جامدات گردد روح او توسط یکی از فرشتگان خداوند گرفته میشود و تا روز قیامت محفوظ است. پس زمانی که خداوند بازگشت انسان در روز قیامت را بخواهد اجزاء انسان که در زمین پراکنده شده است به سمت نفس مجرد حرکت کرده و همدیگر را میشناسند پس آنچه در روز قیامت اعاده میشود همان چیزی است که در ابتدا با امر خالق ایجاد شده بود.

کسی که انسان را در بدن خلاصه کرده و روح و نفس او را با امور مادی تبیین کند در تفسیر این آیه دچار مشکل خواهد بود. چرا که آیه قرآن، انسان را به گمراه و باقی تقسیم می کند. بدن انسان و اجزای آن در زمین گم میشوند اما روح یا نفس باقی میماند. پس اگر کسی انسان را فقط بدن بداند بقاء او قابل تصور نخواهد بود.

اینها گوشهای از آیات قرآنی است که معارف را با براهین عقلی و قیاس منطقی به اثبات رسانده است و از طرف هرکسی که دارای روح شنیدن سخن حق و پیروی از آن است مورد قبول واقع میشود. این روش باید الگویی برای ما باشد تا هر سخنی را که با برهان و دلیل القاء میشود بپذیریم.

ترجمه: محمد صمدپورآذرشربیانی


 


خروج